وی فرزند شیخ علی اکبر بیگ و برادر داوودالذّاکرین وپدر مرحوم ملکنیابود ، مردی اهل علم و مبارزه با جهل و خرافات بود. ودر تعلیماتش به مردم،آن ها را به علم آموزی و دوری از جهل فرامی خواند. از مردم می خواست راه زندگی و دین داری را با عقل و توکّل بر خدا پیداکنند ،به خرافات توجّه نکنند و راه هدایت را از احادیث موثّق و از آیات قرآن بیابند. وی فقر را عاملی در رشد خرافه می دانست و می گفت تنبلی را کنار بگذارید و برای برخورداری از مواهب خدادادی کوشش کنید ،هم دنیای خود را بسازید و هم آخرت را در نظر بگیرید . خداوند انسان تنبل را دوست ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حکایتی در مورد آخوند ملّاعبّاس

روزی از روزهای آخرفروردین ماه که بوته های تاک برگ کرده بود و گل های بادام به بادام تبدیل و سایر درختان سبز شده بودند، گندم ها و جوها خوشه بسته بودند، ناگهان هوا دگرگون شد و باران تگرگ بارید و بعد از آن هوا بسیار سرد شد، به اندازه ای که درختان سرما زد ،بوته های تاک سیاه شد، برگ درختان فروریخت، خوشه های گندم و جو از بین رفت. مردم بسیار ناراحت بودند کشاورزان گریه می کردند چون قوت و غذای مردم به زمین های کشاورزی وابسته بودوآن سال هیچ مزرعه ای سالم نماند. شیخ ملّا عبّاس گنابادی پسری خردسال شیرخواره داشت او را در آغوش گرفت و به کشتمان رفت ،در حالی که گریه می کرد و دعا و ذکر می گفت و از خدا کمک می طلبید فریاد می زد خدایا به علی اصغر امام حسین این بلا را از مابردار ،خدایا به علی اصغر امام حسین این بلا را ازما بردار. گریه می کرد و این دعا را تکرار می کرد و دور صحرا می گشت . درآن سال درختان دوباره سبز شدند گندم ها خوشه بستند و بارور شدند تاک های سیاه شده سبز شدند و مردم راضی و خوشحال شکر خدا را به جا آوردند و گفتند دعای ملّا عبّاس اثر بخشید و خداوند دعایش را پذیرفت