آثار باستانی قبل اسلام گناباد

ديزق: به گفته مردمان قديم گناباد ديزق شهري بوده كه در 5 كيلومتري غرب گناباد در محلي كه قنات ديزق از آن جا مي گذرد و اقع بوده و بر اثر زلزله اي شديد ويران شده و خرابه هاي آن به مرور زمان و طوفان شن به زير خاك رفته است .

 

 

شهر پشن: شهري باستاني مربوط به هزاره ي سوم قبل از ميلاد در 40كيلومتري شرق گناباد . خرابه هاي اين شهر در اطراف تپه اي قرار گرفته و خود تپه نيز داراي آثار تاريخي است. تحقيقات و كاوش هاي اندكي در گذشته در آن جا انجام گرفته تعدادي سكه ي نقره و سفال هاي رنگي  در آن جا بدست آمده است ولي تحقيقات ادامه نيافته است و ناشناخته باقي مانده است.

 

 

شهر غور : شهري تاريخي كه خرابه هاي آن در 10 كيلومتري گناباد واقع است و اين شهر در زير خاك مدفون است . بر اثر طوفان هاي شن در قديم مردم آن جا كوچ كرده اند و آثار آن هم به زير خاك رفته است و يك اثر ناشناخته باقي مانده است.

 

 

قلعه ي دختر : يكي از آثار تاريخي گناباد است كه در بالاي كوهي ساخته شده است و آثار آن به طور كامل وجود دارد و مكاني ديدني و جالبي  است . (در15 كيلومتري گناباد است)

شو چله

میلاد خورشید شب چله(شوچِلَّه)،یلدا(، (چِرَغو)

مراسم شب یلدا از ایران به اروپا راه یافت. اروپایی ها بعد از مسیحی شدن جشن یلدا را رها نکردند و در همان نخستین سده ی پیروی از مسیحیت ، به دستور رییس كلیسا، مراسم میلاد مسیح، كریسمس را 25 دسامبر قرار دادند كه چهار روز و در سال های كبیسه سه روز بیشتر از یلدا فاصله ندارد و مفهوم هر دو واژه هم یكی است. از آن پس این دو میلاد تقریباً باهم برگزار می شده اند.هیچ کتابی تا 150 سال بعد از مسیح به تولد او اشاره نکرده است آن ها از تاریخ تولد مسیح اطلاعی ندارند. تولد مسیح مشخص نیست و آن را قرار داد کرده اند.

 

آراستن سرو و كاج در كریسمس هم از ایران باستان گرفته شده زیرا ایرانیان به این دو درخت مخصوصاً سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریكی و سرما می نگریستند و در خور روز؛ در برابر سرو می ایستادند و عهد می كردند كه تا سال بعد یك نهال سرو دیگر بکارند.

 

 

مردم ایران روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خور روز و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بوده. در این روز به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترا، انجام هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد.

 

 

زبان شناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است كه زبان پارسی از جمله ی این زبان ها است نظر داده كه «دی» به معنای روز، به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشید است.فردوسی در شاهنامه یلدا و خور روز، را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران (كیانیان كه از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است:

كه ما را ز دین بهی ننگ نیست         به گیتی، به از دین هوشنگ نیست

همه راه داد است و آیین مهر            نظر كردن اندر شمار سپهر

 

 

خور روز (دی گان)- یكم دی ماه- در ایران باستان در عین حال روز برابری انسان ها بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یكسان به نظر آیند و كسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و كارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ كردن و خونریزی، حتی كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان می دانستند و در جبهه ها رعایت می كردند و خونریزی موقتاً قطع می شد و بسیار دیده شده كه همین قطع موقت جنگ، به صلح طولانی و صفا انجامیده بود.

افسانه

اوسونه1 سنا كرده

دس دگردنا كرده

حلواي غزل پختم

ور روغن خر پختم

وپيش زينبي نادم

زينبي مگه بچّه درم

بچّه ي شيش مه درم

عروس د پي پرده درم

داماد دسر كوچه درم

زلنگ زنگ كفگير

هندونه ها دزنجير

خربزه ها د بدگير

 

1_اوسونه:افسانه

افسانه به زبان گنابادی

یَک برگِ او میاوو ، بِِگِرِفتُمی وَ بُزی بُزی دا، بزی بزی مُور پُشگِلِ دا، پشگِل وَزِمِی دادُم، زمی مور گندمَکِ دا، گندمک وَ آسیا دادُم، آسیا مور آردَکِ دا ، آردَک وَ تِغار دادم، تغار مور خِمیرَکِ دا ، خمیرک وَتِنور دادم، تِنور مور گُوردَکِ دا،گوردک وَبابا دادم، بابا مور خرمای دا، خرما وآخون دادُم ،آخون مور کتابِ دا، کتاب وَخدا دادُم، خدا مور هَف کلید بهش دا،اِی در واکِردُم یَکِ نِبو، او در وا کِردُم یَکَ نِبو ... بالاخِرَه دِرِ هفتمی که وا کِردُم دیدُم یَک مرغِ وُ یَک خروس آش مِپِزَن ،هِی مِگَن بیا بُخُو، مِگُم نَمِیُم، هی مگن بیا بخو، مگم نمیم کِه دیدُم خروس مِگَه: قوقولی قوقو،اَلهی که بِری  به تخت بهشت جا گیری.                                                                                

 

 

 

برگردان                                            

یک برگ آب می آورد آن را گرفتم  دادم به بز، بز مرا پشگل داد ،آن را به زمین دادم، زمین به من گندم داد، گندم را به آسیا دادم ، آسیا به من آرد داد، آرد را دادم به تغار، تغار مرا خمیر داد، خمیر را دادم به تنور، تنور به من گورد(نان کوچک)، گورد را به بابا دادم، بابا به من خرما داد، خرما را دادم به آخوند، آخوند به من کتاب داد، کتاب رادادم به خدا، خدا به من هفت کلید بهشت داد این در را باز کردم کسی نبود آن در را باز کردم کسی نبود بلاخره در هفتمی را که باز کردم دیدم یک مرغ و یک خروس آش می پزند  به من  گفتند بیا بخور گفتم نمیخواهم دوباره گفتند بیا بخور گفتم نمی خواهم  خروس  فریاد زد قوقولی قوقو الهی بروی به تخت بهشت که جای تو آن جا است.