داوودالذاكرين گنابادي
چند حکایت از داوود الذاکرین
نقل است که داوود صدای بسیار بلند و رسا و دلنشین و عجیبی داشته است وقتی موعظه می نمود همه جذب صدا و سخنان او می شدند و صدایش مردم را جذب می کرد . روز هایی که داوود به روستایی به نام مند در نزدیک گناباد می رفت و بر منبر می شد و سخنرانی و موعظه می کرد مردم سرتراز جویمند بر پشت بام ها می رفتند و صدای داوود را گوش می دادند ودر آن زمان بلندگو و ابزار صوتی نبوده است.
روزی داوود در مسجد سرتراز بر منبر بود و برای مردم سخن می گفت و می فرمود ای مردم آگاه باشید که بزودی زمانی می رسد که اسب آهنی ساخته می شود (منظور ماشین و هواپیما) ارتباطات زیاد می شود شهر ها به هم نزد یک می شوند مردها لباس زنان را بر تن می کنند و زنان لباس مردان را بر تن می نمایند مردم که چنین چیزهایی را ندیده بودندو باور نداشتند می گفتند داوود دیوانه شده این حرف ها و سخنان چیست که می گوید و کفش های خود را برداشتند و از مسجد بیرون رفتند ومجلس را ترک گفتند و داوود ناراحت و اوقات تلخ شد و گفت بروید ای بر کلاه نمدی شما نمی فهمید . یکی از حاضران که تا چند سال پیش زنده بود تعریف می کند که همه ی حرف هایی که آقا ی داوود در آن مجلس گفت به وقوع پیوست و من آن ها را با چشم خویش دیدم .
در اواخر عمر داوود یک نفر از بخارا که از مریدان داوود بود به گناباد آمد و یک دوچرخه برای داوود آورد و مردم که دوچرخه ندیده بودند دور آن را گرفتند و می گفتند بیایید که اسب آهنی را آوردند.